تبليغاتX
قلمرو سعدی
شرح عاشقی 17:54یکشنبه دهم آبان 1388
شرح عاشقي


"وقتي بميرم مرا ايستاده دفن كنيد چرا كه همه ي عمرم روي زانوهايم زندگي كردم." پائولو كوئيلو


در مقابل غسالخانه‘ بيشتر اقوام و بستگان ايستاده بودند. ساعت ده صبح بود‘ سوم آبان‘ روز پاييزي بسيار زيبايي بود و هوا مطبوع. درختان اطراف دارالرحمه يا گلزار شهدا در هواي صبحگاهي تكان مي خوردند.
همسرم داشت بلند گريه مي كرد زيرا به دليل غربت و دوري‘ "او" را در ساعت ها و لحظه هاي آخر عمرش و هنگام درگذشت‘ نديده بود. ديگر فرزندان مرحوم نيز آهسته گريه مي كردند. عده يي از دوستان و آشنايان و اهالي محل از دور به ما نگاه مي كردند و مي خواستند نشان دهند كه در غم و غصه ي ما شريك هستند‘ اما من غصه نمي خوردم‘ فكر مي كردم.
غصه دار نبودم چرا كه پدر عيالم را "فرزند واقعي" پدر و مادرش مي دانستم كه غيرتمند و با شرافت زيست و پاك و شرافتمندانه وارد جهان ديگر شد. تا آخرين لحظه عقل و ايمانش را داشت. او در زمان حياتش همزمان در دو دنيا زندگي مي كرد: دنيايي كه آن را واقعيت مي دانست و دنيايي كه عشق و ايمانش به او آموخته بود.
همگي در مقابل درِ غسالخانه جمع شده بوديم. يكي از بستگان كه پيراهن سياه به تن داشت گفت: او آماده شده است‘ الان مي آيد. فهميدم كه منظورش پدر همسرم است كه غسل و كفن شده است؛ حاج علي محمد فرزند خليل. رفتم و چهره و پيكر او را ديدم و براي آخرين بار با او وداع كردم. دلم مي خواست او را آن طور كه دلم مي خواست به خاطر داشته باشم.
چهره ي خاكي رنگ او حالت جدي به خود گرفته بود‘ چشمان و دهانش بسته بود‘ انگار كه به خواب رفته است. تصور كردم كه نمرده است‘ يقين كردم كه به سفر رفته و به "روح جهان" پيوسته است. او روحي بسيار قوي داشت. به تعبير حكيمان همه ي ما از چشمه ي واحدي مي نوشيم كه نامش "روح جهان" است. آن روح جهان‘ منشا حيات و مرگ ما است. زن ها و مردها چه زنده باشند و چه بميرند همه تجلي خدا هستند‘ الوهيت واحد. كسي نمي تواند بزرگ تر از اين باشد.
تابوت او كه ظاهر شد غم و غصه ي بيشتري به همسرم حمله ور شد. او قادر نبود ببيند پدرش بي حركت به روي آن تابوت و درون كفن دربسته دراز كشيده است. همسرم در ميان بستگان كه او را احاطه كرده بودند احساس تنهايي مي كرد. ديگر‘ ديدن و حرف زدن با پدرش برايش امكان نداشت. با ديدن آن منظره شك و تصور من تبديل به يقين شد كه دوران زندگي آن مرحوم در اين جهان به پايان رسيده است. فكر مي كردم كه روي اين زمين هيچ كس امنيت ندارد.
عده يي اشك مي ريختند‘ عده يي نشسته بودند و دعا مي خواندند‘ دهان همه به دعا و فاتحه مي جنبيد. اين ‘ از جمله مناظر سوگواري ما بود. سپس تشييع كنندگان و حمل كنندگان تابوت آهسته قدم برداشتند‘ به طرف محل نماز رفتند‘ مردها جلو و زن ها در عقب ايستاده نماز ميت خواندند. جسد را با پارچه ي سياه رنگي پوشيده بودند. من با قيافه يي جدي به واژه هاي دعا و نماز گوش مي كردم. برخي‘ بيش از آن كه غمزده باشند حالت تاسفي در چهره داشتند.
اما او نيازي به تاسف نداشت زيرا كارهايش را درست انجام داده بود و بعد گفته بود كه مي ميرد. مثل ديگران نبود كه تا لحظه ي آخر به زندگي دلبستگي دارند. او به آن كسي كه آن بالا انسان را راهنمايي مي كند و كسي  نمي تواند در حكمتش ترديد كند‘ ايمان داشت. خوشبخت بود يعني به آن چه داشت ( اراده‘ مسووليت‘ زن و فرزند و كار)  راضي بود. در دوره يي هستيم كه در آن بردگي‘ تنها راه رسيدن به خوشبختي است اما پدر همسرم اراده يي آزاد داشت و اراده ي ازاد‘ عشق و مسووليت سنگين برايش به بار آورده بود و كار زياد و رنج و تشويش فراوان.
فرزند خليل سي سال در معدن زغال سنگ‘ سالم و صادقانه كار كرد سپس به كشاورزي پرداخت. او همه ي عمرش روي پاهاي خود زندگي كرد. عضو شورا و رييس شوراي حل اختلاف بود و به مشكلات مردم رسيدگي و نزاع هاي آنان را حل و فصل مي كرد. عاشقانه با ديگران زندگي نمود. او هم از مال خود داد و هم از جان خود. دو فرزند شهيدش ‘ جان او بودند. هنگام مراسم تدفين اين جمله ي جبران خليل يادم آمد كه "هنگامي كه از مال خود چيزي مي دهيد‘ چندان چيزي نمي دهيد. اگر از جان خود چيزي بدهيد آن گاه به راستي مي دهيد".
عشق به مردم و خدمت به آنها‘ ايجاد اشتغال براي ديگران در حالي كه دو تن از فرزندانش بيكار بودند‘ گرفتن وام و تراكتور و ديگر ابزار كشاورزي براي دهقانان‘ پيگيري مسايل روستاييان تا سطح استان‘ تامين امنيت‘ آب آشاميدني‘ جاده و برق براي مردم روستا‘ توسعه و آباد كردن مسجد و ساختمان امامزاده سيد احمد و محوطه ي گلزار شهدا از جمله اقدامات آن انسان روشن بين و بصير است. او عميقا به اين نكته باور داشت كه " ديگران هم خود منند و من هم ديگرانم ".
پدر همسرم با سنت هاي كهنه و نادرست اجتماعي و محلي و با خرافه پرستي مخالف بود و مبارزه و سنت شكني مي كرد و از ملامت ملامت كنندگان نمي هراسيد. به لحاظ فكري و گرايش سياسي به اصلاح طلبان نزديك بود و هميشه از تازه ترين اخبار جامعه و كشورش اطلاع داشت. به همين دليل و دلايل ديگر من به او علاقه داشتم. سال ها با او هم كلام و رفيق بودم. من يكي از مهم ترين رفقايم را از دست داده ام.
او را در گلزار شهيدان در زمين عادي كنار مزار دو فرزند شهيدش مهدي و مجتبا دفن كردند. خاك روي قبرش را صاف كردند مثل اين كه ملافه يي روي او انداخته باشند. آنگاه دسته گلي بر روي سينه اش گذاشتند‘ حمد و سوره يي خواندند و رفتند. ما در خداييم و "او" در ما است.
10/8/88 

نوشته شده توسط حسن سلامی | موضوع: یادداشت | لینک ثابت |
رویگردانی از علوم انساني 14:20پنجشنبه سی ام مهر 1388
این یادداشت در "جرس" تاریخ ۲۷/۷/۸۸ درج و منتشر شده است.

رویگردانی از علوم انساني


در دنياي معاصر بي مهري به علوم انساني از طریق طرح به اصطلاح اسلامی کردن دانشگاه ها و یا تاسیس "علم دینی" و رويگرداني حاكميت نظام جمهوري اسلامي از نوانديشي در عرصه هاي فكري‘ ديني‘ فرهنگي و هنري نه ممكن است و نه مطلوب.
توضيح آن كه به دليل توسعه ي فكر و گسترش علوم انساني‘ نيروهاي اثرگذار از ناحيه ي جهان پيرامون بر حيات فكري‘ ديني و فرهنگي جهان اسلام و ايران و نظام سياسي آن سايه انداخته اند و ما را در برگرفته اند.
اين امر يك واقعيت عيني و ملموس است و نبايد و نمي توان آن را و تاثيرش را ناديده گرفت يا انكار كرد.
اگر حاكميت نظام جمهوري اسلامي به اين موضوع بي توجهي يا پُشت كند‘ واقعيت‘ خود را بر آن تحميل خواهد كرد. دلخوشي و تكيه ي حاكميت بر آموزه هاي سنتي و نه بازتوليد سنت و همچنين در نظرنگرفتن روح و مقتضيات زمان‘ اسباب فرار مغزها و شكاف ميان نسل ها و ناهمزباني بين دو نسل را فراهم كرده است. اين شكاف بنوبه ي خود معضلات اجتماعي و فرهنگي و تعارض هاي سياسي را به همراه داشته است.
متاسفانه روحانيت در حاكميت يا برخي پشتيبانان فكري آن در حوزه ها فقط به سنت چسبيده اند و از همه ي پديده ها و موضوعات و مسايل از جمله موضوع علوم انساني تفسير سنتي ارايه مي دهند و نقد سنت را بر مبناي عقل نمي پسندند؛ سنت نه به معناي وحي و دين ناب بلكه به معناي قرائت ها و تفسيرها از وحي و دين  كه ظاهر ديني دارند اما واقعيت بشري اند.
سنت گرايان ‘ عقل و علم بخصوص علوم انساني را به عنوان دو منبع شناخت و استدلال  قبول ندارند‘ از غرب و مدرنيته و عقل و خرد جديد ‘ تنها وجه استعماري آن مدّ نظرشان هست و دستاوردهاي فكري و انسانی تمدن غربي را برنمي تابند.
آنان تغيير و اصلاح را چه در آموزه ها و متون سنتي و چه در نگرش ها و روش هاي اجتماعي و سياسي  نمي پذيرند و خواهان اطاعت جامعه و نسل جديد به ويژه زنان  استادان و دانشجويان دانشگاه ها از دستورالعمل هاي آنان هستند. اين گونه افراد مخالفان تداوم راهي هستند كه اصلاحگراني مانند سيد جمال اسدآبادي‘ اقبال لاهوري‘ دكتر علي شريعتي ‘ سيد محمود طالقاني‘ مرتضي مطهري و مهدي بازرگان شروع كردند و شخصيت هاي چون عبدالكريم سروش‘ محمد مجتهد شبستري‘ مصطفي ملكيان سید محمد خاتمی و محسن كديور ادامه دادند.
سنت گرايان و محافظه کاران فقط به پُشت سر مي نگرند و با متون مقدس چون منابع فسيل شده برخورد مي كنند نه به عنوان منبع الهام  براي جهان بيني پويا و تحول ساز و اصلاحگر. مگر نمي گوييم دين اسلام يك دين اجتماعي  و سياسي است. معناي اين سخن آن است كه " احكام دين اسلام ماهيت اجتماعي و سياسي دارند‘ ماهيت اجتماع و سياست هم ‘ ماهيتي سيّال و دگرگون شونده است. تغييرات سياسي و اجتماعي هم ناشي از تغيير شرايط زندگي اند و هم ناشي از تغيير شناخت آدميان از يكديگر‘ از طبيعت‘ از واقعيت‘ از تاريخ و غيره".
و چون چنين است اگر روحانيت حاكم با واقع گرايي از طريق اصلاحات و با عنصر اجتهاد شيعي كه در ذاتش تغيير نهفته است با جهان جديد و علوم انساني مواجه نشود‘ پويايي دنياي جديد و جامعه‘ آن را به كناري خواهد فرستاد.
تنها اجتهاد آن هم اجتهاد در اصول مي تواند ويژگي اساسي و سنگ بناي حوزه ها  و روحانيت ايران و نظام در دنياي مدرن كنوني باشد زيرا اجتهاد دست رهبران فكري و سياسي و حوزوي و مقنن يا قانونگذار و فقيه روشن بين و قاضي و تصميم ساز و تصميم گير را براي صدور حكم و فتواي جديد و وضع قوانين مطابق اصول حقوق بشر و نيز در ديگر مسايلي كه صلاح عامه ي مردم ايران و حكومت در آن هاست ‘ باز بگذارد.
در غير اين صورت شهروندان مسلمان كشورمان بيش از پيش ايمان خود را  نسبت به حكومت ديني و حوزه و روحانيت سنتي از دست خواهند داد.
۳۰/7/88

 

نوشته شده توسط حسن سلامی | موضوع: مسایل سیاسی فرهنگی ایران | لینک ثابت |
که ورای تو هیچ نعمت نیست 17:52یکشنبه بیست و ششم مهر 1388
وراي تو هيچ نعمت نيست*
(اي كاش همه مثل آن بودند 5)
خداوند همه نوع زيبايي و نعمت طبيعي را به سرزمين لبنان و جامعه ي آن بخشيده است. سه سال و سه ماه در مدت اقامت در آن جا در معيت محمدجواد سعي كرديم حتي الامكان با پناه بردن به طبيعت از آن نعمت ها استفاده كنيم. يك روز با دو خانواده به منطقه ي برفگير "فارايا" در استان كوهستان زادگاه "ميخاييل نعيمه" نقاش و نويسنده ي مشهور لبنان و شاگرد جبران خليل جبران رفتيم؛ جبران و نعيمه شاعران و حكيمان و آموزگاراني كه بخاطر عشق به انسان رنج بسيار برده اند.
از بالاي فارايا دريا پيدا و وسيع بود‘ تپه ها و كوه ها و بندرها دور تا دور درياي مديترانه را محاصره كرده بودند‘ كوه ها و خانه هاي روي آن در زير نور آفتاب منظره يي دلپذير به خود گرفته بودند. خانه ها در دل ِ تپه هاي سبز و كوه هاي مُشرف بر دريا همانند قارچ بيرون زده بودند. در اين ميان‘ برج هاي ناقوس كليساهاي مسيحيان و مناره هاي بلند مسجدهاي مسلمانان مانند فريادي سر به آسمان كشيده بودند.
طبيعت‘ افق‘ دريا‘ آشوب امواج‘ صداي قايق ها و ماهيگيران‘ زمزمه ي باد‘ سفيدي و لطافت برف‘ قيافه ي انسان ها‘ صداي مرغان كوهستان و صداي همهمه و بازي هاي كودكانه ي حامد و علي و امين و فريده‘ همه زيبا بودند. بچه ها حس خوشحالي و شادماني داشتند‘ انگار كه تنها در اين دنيا كودكان قادرند كه واقعا راضي و خوشحال باشند. ما بزرگترها هم اطمينان داشتيم كه وقتمان را از دست نداده ايم؛ با صحبت و "نگاه" كردن و احترام به طبيعت و تفكر در آن .
يك روز به نهرالكلب و حريصا‘ يك روز به ساحل شهر تاريخي جبيل در شمال و روز ديگر به ساحل شهر باستاني صيدا در جنوب لبنان سفر كرديم. روي ماسه ها و شن ها مي نشستيم‘ دسته يي در دريا شنا مي كردند‘ آب دريا مَحرم همه است‘ همه را تطهير مي كند‘ يكنواخت و خسته كننده نيست‘ اين خصلت آب و دريا است. دسته يي ديگر از آب بيرون مي آمدند و روي شن ها دراز مي كشيدند‘ پيرمردها زير چترهاي رنگين و راه راه لميده بودند و عده يي روزنامه مي خواندند.
بچه هاي ما مشغول توپ بازي و گِل بازي بودند‘ سپس يا به آب مي رفتند و يا در ساحل مي دويدند. نور خورشيد روي موج ها مي درخشيد‘ كشتي ها كه از ميان مه و بخار دريا به بندر مي رفتند پيدا بود. مانديم تا آفتاب نزديك غروب رفت‘ آب دريا بالا آمد و به كنار ساحل سنگي مي خورد يا در ساحل شني پخش مي شد‘ هوا خنك بود‘ كم كم شب و تاريك شد و همراه مردم و گردشگران آن جا را ترك كرديم.
دو شب هم كنار ساحل "خلده" در جنوب بيروت در تاريكي روشنايي آن نشستيم و محمد جواد از رنج هايش در راه عقيده و آرمانش و از نحوه ي هجرتش و ميزبان و هم صحبتش گفت. او رنج هايي را به من نشان داد كه نه من حتا بسياري ديگر از آدم ها در دوره جواني ‘ ميانسالي و پيري نيز بويي از آن نبرده بودند. او مردي مذهبي نيست اما معنوي است و از دين‘ عشق و اخلاق و مسووليت و معنويت را فرا گرفته است و قشر و پوسته و فقه و سنت غيرملتزم به عقلانيت را رها كرده است.
آن دو شب‘ ساحل خلده شاهد درد و دل هاي بسيار ما از وضع حال و گذشته ي جامعه و حكومتمان بود. غير از ساحل زيبا‘ قليان معطر نيز شاهد ديگري بود. شيخ جواد وقتي ماجراي سفر كردنش را مي گفت چهره اش برافروخته مي شد و هر از گاهي پُكي به قليان مي زد و دود آبي رنگ آن از جلوي ما رد مي شد و آن را به اجبار از دماغمان بالا مي كشيديم. من چون قلياني نبودم هر از گاهي ني آن را به طرز مصنوعي ميان دو انگشت دست مي گرفتم‘ آن را به دهان نزديك مي كردم و چند پُك آرام مي زدم و همزمان به سخنان او گوش مي دادم. من در او طبيعت خود را مي يافتم.
به جز شب نشيني در ساحل‘ پيش از آن در شب هاي بهار و تابستان ساعت ها با خانواده در "بيروت" در بالكن هايي كه مُشرف بر كوچه و خيابان و در "خلده" مشرف بر دريا و اتوبان بود مي نشستيم و گپ مي زديم. اين نشست و گفت وگو را دوست داشتيم زيرا قوه ي خيال يا تخيلات ما را تحريك مي كرد‘ خاطراتمان را زنده نگه مي داشت و بر مهر و علاقه مان و معلومات و داشته هاي ذهني مان مي افزود.
حرف هاي ما آخرش يكنواخت مي شد‘ اغلب از حاكميت و دولت و شيوه هاي استبدادي و نهادهاي حكومتي شكايت مي كرديم‘ از رفتار نامناسب و غيرمدني مسوولان در مواجهه با منتقدان ايراد مي گرفتيم و چنان لحني  و قضاوتي داشتيم كه گويي همه ي حق و حقيقت نزد ما و به جانب ما است! آن گاه به منزل و اتاق خود برمي گشتيم و درد خاموش خويش را در سكوت شب‘ فرو مي خورديم.
غروب شبي كه قرار بود به همراه علي و جواد و فرهمند به ديدار علامه حسن الامين فقيه نوانديش لبنانيي برويم‘ باراني شد. پيش از رسيدن به محل قرارمان كه ميدان "رياض الصلح" در وسط بيروت بود‘ باد و رعد و برق و سپس باران‘ گرفت. با شدت گرفتن باران همه ی مردم‘ درها و پنجره هاي خانه و مغازه و ماشين هايشان را مي بستند‘ برگ هاي ضعيف تر از شاخه هاي درختان كنار خيابان و ميادين جدا مي شدند و همراه باد به هوا مي رفتند و سپس با سنگيني قطره هاي باران به زمين مي خوردند.
 ابرها به سرعت تبديل به باران مي شدند‘ درختان شسته و سبزتر شده بودند‘ آب از هر طرف جريان داشت‘ خيس شده بوديم. ساختمان هاي سوليدر – مركز تجاري در وسط بيروت – و ساختمان هاي اطراف ميادين رياض الصلح و شهدا به وسيله ي باران و جويبارها احاطه شده بود.
پيش از رفتن نزد علامه الامين و پس از اذان مغرب‘ براي نماز به مسجد جامع "العمري" متعلق به اهل تسنن در سوليدر رفتم. نواي اذان و نماز مسلمانان‘ بوي عطر ايمانم را تحريك مي كرد. واژه هايي كه به عنوان ذكر و دعا ادا مي كردم واژه هايي بود كه مي شناختم‘ با آن كلمات به خداوند نزديك مي شدم و از او رحمت براي شهيدان راه آزادي‘ سلامت براي مجروحان‘ آزادي براي اسيران ‘ صبر براي خانواده هايشان و موفقيت روزافزون براي نهضت راه سبز طلب كردم. از زمان نوجواني و جواني تاكنون‘ خداوند مهربان را نه در فقه و احكام كه در معرفت و عشق و واژه هاي عاشقانه  يافته ام.
در مسجد به دستان نمازگزاران جوان و پيري "نگاه" مي كردم كه چگونه در نور اندك‘ مي لرزيد. به آنها خيره مي شدم و اميدوار بودم كه دستان اميدوارشان به اجابت نزديك شود و نوميد برنگردد. در آن لحظات احساس مي كردم تمام زندگي ام و زندگي ديگر نمازگزاران در دعايي خلاصه مي شود كه به سمت خداوند بالا مي رفت.
پايان
26/7/88  
..................................................................
* تك مصرع از سعدي است كه به شامات (لبنان و سوريه و اردن و فلسطين كنوني) سفر كرده است.
نوشته شده توسط حسن سلامی | موضوع: یادداشت | لینک ثابت |
آموزگار دانا 15:49یکشنبه نوزدهم مهر 1388
آموزگار دانا
(اي كاش همه مثل او بودند 4)
بهار 84 براي بازديد از زادگاه جبران خليل جبران آموزگار دانا و حكيم و اديب لبناني‘ همراه محمد جواد و دو خانواده با طي مسافت 80 كيلومتر از بيروت به سمت طرابلس و عبور از شهرهاي تاريخي جبيل و البترون مسير خود را به سوي كوهستان و شهرك هاي اميون‘ كفرصارون و طورزا تغيير داديم.
جاده ي باريك و پرپيچ و خم كوهستاني مشرف بر دره ي زيباي "قاديشا" ما را از روستاهاي مسيحي نشين و پوشيده از درخت اهدن‘ حصرون و حدشيت عبور داد. در حاشيه ي اين جاده‘ افزون بر مهمان سراهاي بركات و پنگوئن كه در دو فصل اول سال پذيراي گردشگران بسيار از داخل و خارج لبنان است‘ كليساهاي تاريخي سيده الظهر و ماردانيال متعلق به قرن دوازدهم ميلادي نيز به چشم مي خورند.
درون و پيرامون دره ي قاديشا نشانه هاي فراوان خداوند مانند رود جاري‘ آبشار ريزان‘ درختان سبز پرثمر (گردو‘ گيلاس‘ بادام و زردالو) و بي ثمر مانند الارز (نوعي كاج)‘ گل هاي صورتي و قرمز‘ بوته هاي بومادران و نعنا‘ لكه هاي ابر سفيد و خاكستري در بالاي سرمان قابل مشاهده بودند. درختان و بوته ها و گل ها در كنار دره و آبشار همه جا را زينت داده بودند.
در آن مكان پرنقش و خيال‘ نواي موسيقي از خودرو سواري ما با  آواز پرندگان در ميان رقص برگ هاي درختان در هم مي پيچيد و صداي آبشار و رود دره ي قاديشا به گوش ما رهگذران مي رسيد و معما و پرسش هاي زير را در ذهنمان به وجود مي آورد:
پرندگان پرواز و آواز را از كه مي آموزند؟ ابر را چه كسي مي آورد؟ چرا باران مي بارد؟ رود براي چه جاري مي شود؟ وقتي كه خورشيد مي رود چه قدرتي ماه را پديدار مي كند؟
هنرمندان‘ اديبان و آموزگاران دانا مانند جبران خليل جبران از لبنان و سعدي شيرازي از ايران به پرسش هاي ياد شده پاسخ داده اند و گفته اند كه آنها آيات و نشانه هاي قدرت خدا و نعمت هاي طبيعي او براي انسان ها هستند تا تفكر كنند. مناظر زيبا‘ زيبايي خداوند را تصديق مي كنند.
آدم ها حتا ماترياليست ها به وجود و اهميت اين آيات اعتراف كرده اند. براي نمونه "شبلي شميل" ماترياليست لبناني در قرن ميلادي گذشته در نامه يي به "رشيد رضا" انديشمند مسلمان مصري مي نويسد كه " اني و ان اك قد كفرت بدينكم هل اكفرن بمحكم الآيات؟ من ممكن است دين شما را قبول نداشته باشم اما نمي توانم آيات و نشانه هاي خدا كه در آينه ي طبيعت آشكار شده است را انكار كنم".
يكي از اين نشانه ها و آيات ‘ دره ي قاديشا است كه در آن آبشار و رود قاديشا جريان دارد. نوشته اند كه واژه ي قاديشا به معناي "تقدس" است و دره ي قاديشا يعني دره ي مقدس . غارها و شكاف هاي صخره يي اين دره  كه عمق دو هزار متر دارد  از هزاره ي سوم قبل از ميلاد عيسا مسيح (ع) تا دوره ي روم پناهگاه و محل زندگي انسان بوده است.
با نشر مسيحيت در كوههاي لبنان اين غارها و شكاف ها به عنوان پناهگاهها و ديرهايي براي زاهدان و راهبان مسيحي مورد استفاده قرار گرفته است. تعدادي از اين ديرها امروز به كليساها و زيارتگاههايي براي مسيحيان لبنان بويژه ماروني ها تبديل شده است و اهميت آنها – در كنار اهميت تاريخي و ديني – در پرفراز و نشيب بودن و سختي راههاي رسيدن به آنها است. دره ي قاديشا در سال 1998 از طرف "يونسكو" به عنوان يكي از اماكن طبيعي و تاريخي جهاني شناخته شده است.
يك كيلومتر نرسيده به زادگاه جبران خليل كه هنوز مثل او در لبنان پيدا نشده است تابلو "بِشرّي مدينه جبران ترحّبُ بكم" نظر بازديدكنندگان را جلب مي كند. بِشرّي  كه زادگاه جبران است شهري است كوچك مُشرف بر دره ي قاديشا. جبران در سال 1881 ميلادي در اين شهر متولد شد و در سال 1931 در سن 50 سالگي درگذشت. كتاب او "پيامبر و ديوانه" به سي زبان ترجمه شده و به مدت 40 سال در فهرست پرفروش ترين كتاب هاي دنيا قرار داشته است.
زادگاه‘ قبر و موزه ي جبران خليل در شهرك بشرّي در همه ي فصل هاي سال بخصوص بهار و تابستان زيارتگاه صاحبنظران و روزنامه نگاران است. منزلي كه جبران در آن متولد شده و از آن ديدن كرديم 35 مترمربع مساحت و دو ستون در وسط به ارتفاع سه متر و نيز يك پنجره ي كوچك دارد. درون اين منزل يك قفسه ي كتاب ‘ چراغ نفتي‘ فرش و گليم قديمي ‘ ظرف هاي غذاخوري و برخي وسايل متعلق به پدر و جدّش به چشم مي خورد. كنار اين منزل باغ كوچكي خودنمايي مي كند.
خانم "شارلوت" نگهبان خانه ي باقي مانده از جبران برايمان توضيح داد كه او مقطع ابتدايي و تا سن 12 سالگي را در بشرّي گذراند‘ چهار سال در مدرسه ي "الحكمه" در بيروت تحصيل كرد و سپس به بوستون آمريكا هجرت نمود. شارلوت گفت كه جبران هفت برادر داشت‘ پدرش سه سال به زندان افتاده بود و مادرش با رنج و فقر فرزندانش را بزرگ كرد.
به جز كتاب مشهور پيامبر و ديوانه‘ جبران هفت كتاب به انگليسي و هفت كتاب به عربي دارد كه اشك ها و لبخندها  و بال هاي شكسته از آن جمله اند. او در كتاب اشك ها و لبخندها صفحه ي 56 در سرزنش مردماني كه استبداد را مي پذيرند مي نويسد " مردمي كه در خانه ي استبداد بزرگ شده اند در بزرگداشت قدرت‘ خود را تحقير مي كنند و به نام حاكم خودكامه نغمه مي سرايند و فرشتگان بر حقارت آنان مي گريند".
در مقابل‘ جبران در تمجيد از آزادي مي گويد: هر چه بيشتر از بندگي مردم در برابر ستم آگاه مي شوم عشق به آزادي در من بيشتر رشد مي كند ( همان ص 95). اين حكيم در كتاب بال هاي شكسته ص ۴۱در نقد رهبران ديني در مشرق زمين مي آورد كه " در مشرق زمين رهبران ديني هيچ گاه به مجد و شكوهي كه به آن دست يازيده اند‘ بسنده نمي كنند بلكه با تمام توان درصدد برمي آيند كه خويشان و همفكران خود را در راس امور قرار دهند و آنان را  مستبدانه بر گُرده ي مردم سوار كنند تا مال و جان ملت ها را به يغما ببرند".
جبران در تعريف و توصيف زن معتقد است كه " زن همچون دين است اگر جاهلان تحريفش نكنند و همچون قرص ماه است اگر ابر سیاه آن را نپوشاند و بسان نسيم است به شرط آن كه بوي فساد در آن نياميزد". اشك ها و لبخندها
ص 71.
به گفته ي خانم شارلوت‘ جبران خليل در طول زندگي اش غير از مادرش سه زن را بسيار دوست داشت: نخست "ماي زياده" هنرمند و مجسمه ساز  مصري . دوم " سلمي" دختر يك كشيش لبناني و سوم "ماري هسكل" كه ساكن بوستون آمريكا بوده است. او افزود كه جبران هر روز ساعت ها در جاده ي روبروي بشرّي  قدم مي زد‘ به طبيعت اطراف نگاه مي كرد و از آن الهام مي گرفت و مي نوشت.
در مسير ميان منزل تا مدفن و موزه ي جبران‘ مجسمه ي "فيليپ شبيعا" از قديسان بزرگ مسيحي را مشاهده كرديم كه شهرداري بشري ساخته  است و بر لوحي برجسته به مساحت 50 سانتي متر مربع اين عبارت جبران را بر آن نوشته كه " بمثل ايدي هولاء يتكلم الله  و من خلال عيونهم يتبسم علي الارض. خداوند از طريق برخي انسان هاي پاك با انسان سخن مي گويد و به روي زمين لبخند مي زند".
موزه و مدفن جبران خليل در دامنه ي كوه ساخته شده و براي رسيدن به آن بايد از 64 پله ي كوچك بالا رفت. قبر او در دير "مار سركيس" واقع شده و در اين دير موزه يي به نام او به طول 40 متر و عرض هفت متر تاسيس و در آن كتاب ها و لباس ها و كارهاي هنري و تابلوهاي نقاشي جبران در معرض ديد همگان گذاشته شده است.
شش كيلومتر بالاتر از منزل و مدفن و موزه ي جبران‘ جنگل معروف الارز يا "كاج لبنان" در اطراف روستايي به همين نام با درختاني كه هزار و 500 سال عمر دارند واقع شده است . بالاتر از جنگل و درختان سبز‘ قله ي كوه پوشيده از برف قرار داشت كه تا دامنه ي آن رفتيم‘ بچه ها سرگرم  برف بازي شدند و بزرگ ها مشغول گفت وگو و تماشاي طبيعت. همه خوشحال بوديم.
ساعتي نشستيم‘ چشم اندازي كه مي ديديم آسمان آبي بود كه در افق با درياي مديترانه درآميخته بود‘ دانه هاي برف بود كه زير نور خورشيد ظهر مي درخشيد. صداي رود و آبشار قاديشا با ارتفاع نزديك به صد متر گوشهامان را نوازش مي داد و بويي كه از زمين به مشام مي رسيد خاطره ي روزهاي كودكي و نوجواني را در وجودمان زنده مي كرد. بي ترديد همه ي ما از بچگي تحت تاثير آب و هوا ‘ كوه و دريا و برف و باران و رنگين كمان بوده ايم.
خاطرم هست كه در آن لحظات خوش و فراموش نشدني در بالاي دره ي قاديشا‘ محمد جواد جمله يي از نامه ي جبران خليل به دوست وفادارش ماري هسكل برايمان خواند : " لحظه هاي با تو بودن معناي حيات و زندگي كردن را برايم عميق تر مي كنند. خداوند تو را و اين لحظه ها را از من نگيرد".
ادامه دارد...
19/7/88 
نوشته شده توسط حسن سلامی | موضوع: یادداشت | لینک ثابت |
سربلند سر به زير 19:47سه شنبه چهاردهم مهر 1388

سربلند سر به زير

(اي كاش همه مثل تو بودند 3)


محمد جواد انسان با مناعت طبع و سربلند در عين حال متواضع و سر به زير سال ها پيش يك سال را در زندان اين رژيم گذرانده است. هنگامي كه دو باره در سال 86 از طرف دادگاه حكومتي ويژه ي روحانيت حكمي عليه او مبني بر سه سال زندان و خلع لباس صادر شد از وطن هجرت كرد.
او هر چند به تلخي ترك ديار كرد اما از اين پس و تا ابد شيريني اش را مي چشد؛ چو فرهاد از جهان بيرون به تلخي مي رود سعدي – وليكن شور شيرين اش بماند تا جهان باشد.
در زمان زندان و در آستانه ي رفتن به زنداني ديگر به او پيشنهاد كرده بودند كه متن و شرحي داير بر اين كه مطالبت در روزنامه ها و سايت هاي اصلاح طلب را به اشاره و قلم ديگران مي نويسي بنويس  و نيز شرحي مبني بر اطاعت از ولايت فقيه و بيعت نامه يي با حكومت فعلي بنگار و همين كافي است كه آزاد باشي.
او با گشاده رويي و سربلندي اين درخواست را رد و تاكيد كرده بود كه " جوان تر از آنم كه چنين كارهاي دوني را انجام دهم".
شب هاي بالكن نشيني در لبنان در دو زمان و دو مكان - يك بار در سال 83 در غرب بيروت و بار ديگر در سال 88 در جنوب اين شهر – وقتي او از خاطرات زندانش و سپس از ماجراي هجرت و دورشدنش از اين "خاك غريب" سخن مي گفت  شور و شوق خاصي در صدايش موج مي زد. اين شور و شوق نشان مي داد كه خداوند ياري اش كرده است.
خداوند كه اين دوست ما "آخرين پناه" اش خوانده است هرگز بندگان نيك اش را كه در راهش مجاهده كرده اند تنها نمي گذارد و راه هاي درست را نشانشان ميدهد: الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا. البته خدا راه ما را با گام هاي خودمان مي سازد.
 او جامه ي روحاني بودنش را كنار گذاشت و جان آزادش را به در بُرد. تنها كسي مي تواند از "معركه" ي سياست بي اخلاق در ايران معاصر جان به در بَرد كه جان به "مهلكه" اندازد و او چنين كرد. اگر چه الان با مشكلات هجران دست به گريبان است اما اگر مانده بود نه تنها نمي توانست كار روشنگري و اطلاع رساني را انجام دهد كه قطعا مجددا به زندان مي افتاد‘ شكنجه ي جسمي و روحي مي شد و زن و فرزندش در موقعيت سخت تري‘ غير از آن چه اكنون با آن مواجه اند‘ قرار مي گرفتند.
ظرف سه ماه و 20 روز گذشته برخي از بهترين نخبگان و نويسندگان و روزنامه نگاران و جوانان به زندان افتادند و شكنجه ي جسمي و روحي شدند. درد و زخمي كه بر تن سياست و حاكميت ايران احساس و مشاهده مي شد عميق تر شده است. اكنون مرهم گذاشتن بر تني كه پوسيده و بو گرفته است هيچ نتيجه يي ندارد. آن چه حكومت و حاكميت فعلي فاقد آن است قحطي آدميت در راس هرم قدرت است.
امروز همه از خود مي پرسند چه بايد كرد؟ چگونه مي توان راه نويي براي حكومت كردن و زندگي كردن به شكل انساني در اين كشور نشان داد؟ چگونه بايد به يك ملت وحشت زده و متعجب كه 30 سال پيش انقلاب كرد اما به اهدافش نرسيد كمك كرد؟
يك راه آن مبارزه ي مدني و افشاگري و آگاهي بخشي و تقويت تشكيلات و تقويت منابع  و عمل به مفاد بيانيه ها و سخنان رهبران خردمند جنبش سبز يعني ميرحسين  خاتمي و كروبي است. تا زماني كه يك ملت بخصوص جوانان و دانشجويانش زنده اند و رهبران زنده و خردمندي دارند هيچ چيز براي آنها غيرقابل جبران نيست.
حوادث پس از انتخابات ماهيت حاكميت و ماهيت برخي رهبران رسمي و حكومتي را روشن كرد و به خيلي ها آموخت كه مسلما  "بد بودن سياست در ايران" را نبايد دوست داشت اما  از اين نكته ي ظريف هم نبايد غافل بود كه " چه بسا نيكي از بدي بزايد". احتمالا اگر ما در اين سه ماه و 20 روز انواع  بدي و ستم هاي سياسي و اجتماعي را كه حاكمان در حق مردم  و تحصيل كردگان روا داشتند نمي ديديم هرگز به ماهيت حاكميتي كه براساس يك تفسير سطحي و قشري از دين بر همه ي بخش هاي جامعه چنگ انداخته است پی نمي برديم.  
محمد جواد بدليل برخورداري از معلومات و معارف ديني و همچنين تحمل رنج زندان و هجرت‘ هر از گاهي غرقه ي عالم درويشي و عرفان  شده و مي شود. او هميشه به عرفان گرايش داشته و گفته ها و معنويت حاصل از مطالعه ي آثار متفكران و عارفان مسلمان و مسيحي مانند مولانا و حافظ و جبران خليل جبران و جرج مطر صاحب كتاب "هذاالعالم لا يكفي" را دنبال كرده و به دست آورده است. اين عرفان و معنويت ‘ او را به دنيايي والا‘ وراي زندان و راندن و تبعيد‘ فراسوي سياست و واقعيات و امكانات مادي‘ و آن سوي جهان و جسم فاني برده است.
دوست ما  همان طور كه سياست را پذيرفته عرفان هم پذيرفته است‘ همان طور كه قدرت را پذيرفته زوال قدرت را هم پذيرفته است‘ همان طور كه زندگي را پذيرفته حقيقت مرگ را هم پذيرفته است و اين است راز آرامش روحي و قدرت قلم و بيانش كه الهام بخش دوستان و خوانندگان مطالب او است.
ادامه دارد...
14/7/88 

نوشته شده توسط حسن سلامی | موضوع: یادداشت | لینک ثابت |
اي كاش همه مثل شما بودند (2) 19:50شنبه یازدهم مهر 1388

اي كاش همه مثل شما بودند (2)



نخستين بار با شيخ جواد و سيد علي در بيروت جايي كه "دريا و آفتاب و آزادي" دارد آشنا شدم. پيشينه ي آشنايي ما به سال 82 خورشيدي زماني كه به عنوان خبرنگار در لبنان فعاليت مي كردم‘ برمي گردد.
شگفتا كه آنها و همسرانشان مثل بسياري از مردان و زناني كه با آنان ملاقات و برخورد كرده ام نيستند. آنها در اولين ملاقات بهترين وجه شخصيتي خويش را نمايان ساختند: تواضع و ادب.
اين دو آن موقع جوانان بيست و چند ساله  بودند و چهره شان و حالت صورتشان‘ آرام بود و هنوز همين حالت را حفظ كرده اند. آرامش صورت آنها طوري بوده و هست كه گويي هيچ چيز قادر نيست اين آرامش را به هم بزند. من بارها فكر كرده ام كه چه چيز سبب شده و مي شود كه نمايندگان حاكميت رسمي‘ اين قدر با تحكّم و خشونت با چنين انسان هاي آرامي رفتار كنند.
محبت و مهرباني جزو طبيعت اين دو دوست و خانواده شان است. آنان همواره متانت و شوخ طبعي كنترل شده يي را از خود نشان مي دهند‘ از موسيقي خوششان مي آيد و آن را براي سلامت روح و روان بسيار مفيد و مهم مي دانند. در روز عيدي در "ملتقي النهرين" در مسير محله ي تاريخي و باستاني بيت الدين در جنوب بيروت در حالي كه صداي موسيقي از خودرو يكي بلند بود ديگري مي گفت: موسيقي از درون و عمق طبيعت برخاسته و به انسان رسيده است و آيه ي "يا ايهاالجبال اوّبي مع داوود " كه بيانگر حقيقت و حلاليت موسيقي است قرائت كرد. موسيقي به اندازه ي قدمت طبيعت و عمر بشريت ‘ قدمت دارد. 
جواد و علي تاكنون اقامتي طولاني در شهر زيبا و آزاد بيروت داشته اند. در آن جا مدرك ليسانس شان را گرفته اند. از لحظه يي كه پايشان به لبنان گذاشته اند تاكنون بخوبي نشان داده اند كه وقت خود را در اين شهر و كشور تلف نكرده اند. خود و زنانشان اعتماد به نفس بالايي دارند و پس از حوادث سه ماه و ده روز گذشته ي وطنشان ايران‘ اعتماد به نفس بالاتري به دست آورده اند.
شايد هيچ يك از هم سن و سال هاي آنها آن طور كوشا و در راه اطلاع رساني و رسالت آگاهي بخشي ‘ جدي نبوده و نيستند. حكومت و نمايندگان آن با تمام سعي و كوششي كه بكار برده اند نتوانسته اند گردن شقّ اين دو تا را تا كنند! به نظر مي رسد آنها قادرند در راه ايمان به عقيده شان تا پايان‘ مبارزه كنند.
بالاتر از اين‘ در مقابل آزادي هاي مطلق اجتماعي لبنان و جذابيت هاي متنوع جامعه ي چند صدايي و چندين طايفه يي اين كشور و پايتخت اش‘ طاقت از دست نداده اند‘ بي اراده مسحور زيبايي هاي دنيوي و جسمي آن نشده اند و خانواده و اصالت خانوادگي خويش را حفظ كرده اند. آنها اجازه نداده و نمي دهند كه ظواهر‘ فريبشان دهد.
اين دو پژوهشگر ديني و روزنامه نگار آزاديخواه‘ در اين مدت آشنايي هيچ گاه دچار گناه كبيره ي "تنبلي" نشده اند‘ آنها بيدار و فعالند‘ نه سكوت مي كنند و نه در قبال وضع بد جامعه و ميهنشان بي تفاوت مي مانند. البته زخمي شده اند چون كه "تنهايي"‘ آن ها را و زن و فرزندشان را شكنجه كرده است‘ چون كه فعلا نمي توانند پا به وطن  و زادگاهشان بگذارند و به ديدار دوستان و بستگان نايل شوند.
در اين شش سال كه اين دو و خانواده شان را شناخته و ديده ام نديده ام هرگز نسبت به ستم سياسي و بي عدالتي اجتماعي بي تفاوت بوده باشند. انها هم به بصيرت نظري (فهميدن قبل از تصميم گيري) و هم به شجاعت عملي ( بيان صريح و بي پرده ي انتقاد از وضع موجود) رسيده اند و شجاعت را در اين شرايط "كيميا" توصيف كرده اند. در پي آزادي سياسي و عقيدتي براي جامعه و هموطنانشان هستند و مي دانند هنگامي كه آزاديخواهان تحت ستم و فشار و زندان قرار دارند‘ آزادي معناي روشن و مقدسي دارد.
برخي افراد و روزنامه هاي حكومتي مانند كيهان برايشان پرونده سازي و به آنها توهين مي كنند و از هيچ اقدامي براي تحقير و زخمي كردنشان خودداري نمي نمايند. برخي مواقع اين دو دوست ‘ سعي مي كنند پاسخ دهند اما من اعتقاد دارم كه به اين توهين ها نه نقدها نبايد پاسخ داد و توجه كرد. پاسخ به آنها ‘ ايمان ما را به راهمان افزايش نخواهد داد‘ بيهوده نبايد خود را خسته  و انرژي مان را در غير جاي خود‘ مصرف كنيم. ما رسالتي و وظيفه يي تاريخي و اجتماعي داريم كه بايد با حوصله به انجام برسانيم.
نصيحت ما به حاكمان نيز بي فايده است زيرا آنها براي عوض شدن خيلي پيرند " طوطي پير ديگر درست حرف زدن و فهميدن را ياد نمي گيرد" بنابر اين نبايد وقتمان را صرف توضيح دادن به كيهان  و ديگر نمايندگان ولي ّ فقيه و حتا خود فقيه بكنيم. مخاطب ما ملت ما  و ديگر ملت هاي منطقه و جهان است. بذر را نبايد در شوره زار حكومتگران كه بايد در زمين حاصلخيز ملت ها افشاند و بايد به برخي تحصيل كردگان  كه متاسفانه نااميد شده اند يا توانايي واكنش نشان دادن در مقابل يك حكومت مذهبي را از دست داده اند‘ كمك كرد.
اين دو دوست‘ هر يك خود را "هم معلم و هم متعلم" بحساب مي آورند و از هر فرصتي براي تصحيح خطاهاي احتمالي خويش استفاده مي كنند زيرا معتقدند ديگران بخصوص منتقدان نه هتاكان بهترين آينه براي انسان محسوب مي شوند. آنان "خودآگاهانه" راهشان را برگزيده اند‘ چيز زيادي ندارند كه از دست بدهند و توقع زيادي هم از زندگي ندارند از اين رو بيشتر از ديگران "خطر" كرده اند. زخم ها و رنج هايي كه در اين راه كشيده و مي كشند شاهدان زندگي و مبارزه ي آنها است.
درد ها و "رنج هايي كشيده اند كه مپرس" با اين همه ثابت قدم و پايدار مانده اند. پايداري هيچ ربطي به لجاجت ندارد كه برخي به آن متهمشان كرده اند. آنها زخم ها و رنج هايشان را با سربلندي روزي با خود به "دارالقرار" خواهند برد و "شاهد و شهيد" خواهند بود. شهيد كسي است كه "معرفت از خويشتن و جهان و جامعه اش را با درد و رنج به دست آورده است".
ادامه دارد...
11/7/88  

نوشته شده توسط حسن سلامی | موضوع: یادداشت | لینک ثابت |

حکومت،حاکمیت،دولت،قدرت،اقتدار،جامعه،منتقدان،احزاب،گروه ها،اپوزیسیون،مخالفان،روزنامه نگاران،دانشجویان،کارگران،زنان،آموزگاران،نشریات،مجلس،دولت نهم،رییس جمهوری،رهبری،روحانیت،روحانیون،اصلاحات،اصلاح طلبان،اصلاح طلبی،خاتمی،دوم خرداد،دانشگاه،سیاست،اندیشه،تاریخ اندیشه ی سیاسی،مشروعیت،قانون،بحران،قانون اساسی،حقوق سیاسی،حقوق،حقوق اساسی،تاریخ ایران،سفرنامه،هخامنش،اشکانیان،ساسانیان،دوره ی اسلامی،تازیان،طاهریان،صفاریان،بلعمیان،دیلمیان،علویان،سامانیان،آل بویه،بوییان،امویان،عباسیان،سلجوقیان،خوارزم شاهیان،ترکان،مغلان،غزنویان،صفویان،تیموریان،گورکانیان،آل مظفر،اراخ تاییان،افغانان،افشاریان،نادر شاه،زندیان،قاجاریان،پهلوی اول،پهلوی دوم،انقلاب،جمهوری اسلامی،فداییان،فداییان اسلامی،جبه ی ملی،سازمان مجاهدین،اسلام گرایان،نظامیان،نظامی گری،میلیتاریسم،کمونیست،سوسیالیست،کمونیسم،سوسیالیسم،لیبرالیسم،دموکراسی،شورا،جامعه ی مدنی،مدرنیته،مدرنیسم،نوگرایی،سنت،سنتی،حوزه،فقیهان،فقه،بازیگران،سپاه،بسیج،مشروطیت،مشروطه خواهان،مشروطه طلبان، کورش،داریوش،خشایار شاه،بهرام،یزدگرد،پیامبر،محمد،عیسی،موسی،علی،فاطمه،زهرا،زینب،حسین،امام زمان،ابوذر،سلمان،افلاطون،ارسطو،گزنفون،هرودوت،زرتشت،زرتشتیان،ابوعلی سینا،فارابی،ابوعلی مسکویه رازی،قطب الدین شیرازی،خواجه نصیر طوسی،خواجه نظام الملک،بلعمی،فضل الله روزبهان خنجی،صدرالدین شیرازی،حافظ،سعدی،مولوی،مولانا،جامی،ابن خلدون،ابن ابی الحدید،نهج البلاغه،معاویه،یزید،ابن اسیر،غالیان،میرزاملکم خان،میرزا آقا خان کرمانی،میرزا ابوالقاسم قائم فراهانی،امیر کبیر،میرزا تقی خان،زین العابدین مراغه ای،میرزا فتح علی آخوندزاده،طالبوف،میرزا رضا کرمانی،فریدون آدمیت،سید جمال اسد آبادی،اقبال لاهوری،امین الدوله،میرزا حبیب اصفهانی،مجد الاسلام کرمانی،اقبال لاهوری،علی شریعتی،مهدی بازرگان،یدالله صحابی،عزت الله صحابی،سید حسین نصر،مصطفی ملکیان،علامه طباطبایی،سید حسین مدرسی،محمود طالقانی،عبدالکریم سروش،مجتهد شبستری،مصباح یزدی،سیدجواد طباطبایی،رضا داوری اردکانی،علامه فضل الله،خسرو روزبه،اکبر گنجی،هادی قابل،عمادالدین باقی،عبدالله نوری،موسوی خوئینی ها،موسوی لاری،امام خمینی،محسن کدیور،حسین بشیریه، ایران باستان،لبنان،فینیقیه،آزادی،استبداد،خودکامگی،نوخواهی،خبرنگار،مجلس،نیروهای چهارده مارس،نیروهای هشت مارس،لحود،جعجع،میشل عون،میشل سلیمان،جنبلات،حریری،امین جمیل،طلال ارسلان،نصرالله،حزب الله،سلیمان فرنجیه،طائف،سوریه،عربستان،ایران،قطعنامه،دوحه،مصر،جنگ،جنوب لبنان،سلاح،پارلمان،اقلیت،اکثریت،میساق،گروه ها،تظاهرات،اعتصاب،تحصن،نظارت،دخالت،سنیوره،دمشق،ترور،تنش،گفت و گو،شکست،درگیری،وحدت ملی،حس ملی،گلستان،بوستان،مثنوی،دیوان،تمامیت ارضی،ملیت،فرهنگی،اقتصاد،اقتصادی،تورم،گرانی،جوانان،انتقاد،نقد،شبعا،مرزها،اردوگاه،فلسطین،فلسطینی،حماس،جهاد اسلامی،جبهه ی خلق،محمود عباس،اسماعیان هنیه،غزه،شکنجه،زندان،اسراییل،آمریکا،اروپا،غرب،فرانسه،واشنگتن،پاریس،ریاض،رایس،سازمان ملل،بی طرفی،کنیست،شارون،پرز،اولمرت،لیبنی،شوری امنیت،قرار داد،فراکسیون،خرد،فردوسی،شاهنامه،خردنامه،بیهقی،مکتب،مدرسه،خدا،اجتهاد،دین،دینداری،دنیا داری،تقدس،آتش،خورشید،کاشان،قم،کرمان،یزد،بندر عباس،لامرد شیراز،تهران،نبی بری،ایرنا،باران،بهارستان،نوروز،امروز،تحول،سرزمین،تجدد،امیران،دروزیان،اسماعیلیان،اسماعیلی،زیدی،جعفری،بعبدا،الجزایر،فقها،قشری گرایی،شریعت مداران،صوفیان،عرفان،عارفان،ظاهر بینی،ظاهر بینان،ویرانی گری،امارات،خلیج فارس،عهد نامه،عثمانیان،چالدران،یونان،پژوهش،پژوهش کده،